نعره مستانه -قسمت سوم

جواب طرف که  اومد  انگار به استقلال گل زده باشم پریدم بالا، خوردم زمین.  جیغ کشیدم  ومعاشرت چرخید و چرخید و شد یه رختخواب،  اونم از پر قو  …بالای سرش خمره شراب …ای جان نه کاسه ای نه ماسه ای….یه راست می رم تو خمره ،چند قلپ شراب، مست وملنگ می زنم بیرون. حالا چه بنویسم .. چه جوری برم  جلو؟ می نویسم: دلم می خواد بدونم  مقصودت از معاشرت چیه؟ و تو این فاصله یه دور دیگه  تو خمره. تا  چشم قیصر بترکه. پاتیل این خیالم که دوتا دست از تو کامپیوتر دراز بشه بغلم کنه و بگه .. نمی دونی چقدر منتظر این لحظه بودم. اما می خوونم:

 معاشرت معاشرته دیگه.

جامی خورم ولی درجا نمی زنم. می نویسه:

–        ببخشید که کلمات به هم چسبیده اند .

 دستم خرخودشو می رونه: کاشکی آدما این جوری به هم می چسبیدن..

 چی نوشتم ؟ چه ترکمونی زدم ؟ حالا چه جوری پاکش کنم؟ به همین زودی هم خودتو لو دادی هم به اطلاعات ،اطلاعات؟ پس چه جوری این آقایون شاعر و نویسنده… از دخترمخترا نردبون می سازن ؟ چطوری تله می زارن؟  یاد این که می افتم داغم تازه  می شه. فکرمی کنم بدم نیست کمی خودمو بگیرم …..می نویسم: ببخشید من قهوه نخوردم هنوز خواب آلودم و در فضای داستانی هستم  که می نویسم – (چه داستانی ؟) جوابی نمی آد.  وای که رفت. دو دلم که بزنم به چاک یا بمونم . هنوز تو کف چسبیدن آدم ها هستم که یه پنجره باز می شه.

منیرو خانم کلماتی که شما در نعره مستانه بکارمی برید دیگه این جا استفاده نمی شه ..قدیمی شده.

می نویسم مثلا ؟

می گه: « مثلا کون ..دیگه. به معنی فحشه.»

می گم: « مقصودت کونه یا کونی؟»

–        داری فحش می دی؟

–        نه والله دارم حقیقتو می گم.

دستمو از رو گاز ور می دارم تا تند نره.

می نویسم: « کون یکی ا زاعضای محترم  بدن ماست که تا می توانیم باید ازش مراقبت کنیم  مثل چشم و کونی فحشه نه کون. صورتمو می کشم کمی عقب که اگه مشتی اومد نخوره تو چش وچارم.»

می گه:« شما چه نویسنده ای هستید که دیالکتیک کلمات را نمی فهمید. یعنی واقعا شما چشم و کون را به یک چشم نگاه می کنید؟»

می گم: « تمام کسونی که به کون خودشون نمی گن بامن نیا  بو می دی به همه اعضای بدنشون با یه چشم نگاه می کنند.»

ای جان… چشمم می افته به معاشرت:

–        «من نوشتم ولی فیس بوک حذف می کنه.»

 چه باادب!اما من خری می خوام که سوارش بشم . نگاه می کنم  تا  هزاران فرسخ دوربرم هیچ کی نیست .. سوارخودم می شم و راه می افتم. می چسبم دوباره به معاشرت.. .  می نویسه : «فیس بوک پیام ها رو می خوره. می آی  تو یاهو ..» چه جوری برم تویاهو؟ اکانت ؟ ندارم.  یاهو مسنجر؟ …ندارم….مثل بلبل سرگشته می پرم رو شاخه یاهو .. اکانت و یاهو مسنجر و همه چیز..

 دیالکتیک هنوز داره می نویسه ومن دارم اولین خیانت زندگی بیست ساله را هوا می کنم. دنیا هم مجازی و غیر مجازی نداره . من با یاهو و یاهو منسجر تو پوز قیصر می زنم … حتما می رم تو یاهو. هرجا بگه می رم  یاهو که عددی نیست  بیا. بیا تو یاهو..ای جان…کارم داره.  حتما می خواد ببرتم تو یاهو یه کاری.. یه کاری .. یه دفعه می مونم . نکنه برم تو یاهو کسی نیاد خواستگاریم .. ثانیه ای نمی گذره قیصریه خط تو هوا می کشه .حساب می اد دستم . وسواس اما ول کن نیست …میون نویسنده و یه زن سرگردون چرخ و واچرخ می زنم. می خوام پا پس بکشم که باز یاد قیصر می افتم یاد آقای نویسنده یاد آقای شاعر …یعنی تمام شاعرا فقط برای زنشون  شعر می گن که این قدر شاعرند؟ یعنی  تموم عمرشون فقط از یه زن حرف زدن؟ یه  جفت چشم …همون دست، همون پا …ای خناق ..؟ خرخودتی آقای نویسنده خودتی آقای شاعر و گرنه چطور این همه سال  من نتونستم یه داستان عاشقونه  بنویسم؟ قیصرهم مثل شاخ شمشاد بیخ گوشم بود …همون قیصری که شما می شناسین. بلند بالا خوش قیافه  قمه به دست .. اما  چه جوری دلبری کنم؟ مثل یه قللک دلمو می تکونم بلکه چیزی ازش بریزه بیرون …قولی، قراری ..عشوه ای  …نه،  صدای جلینگ جلینگی نمی آد …… یادم نمی آد   آخرین بار کی بوده  که دلبری کردم …شاید همون شبی که تو سالن سینما نشسته بودم و تا قیصردست به آدم کشی نزنه دستشو گرفتم و آوردم خونه… بیست سال گذشته.  چی رو از یادم رفته و گرنه من یه دلبر مادرزاد بودم ای داد پس قیصر قیصریه رو به آتش کشیده…

صفحه یاهو مسنجر بالا می آد .علی الله  نقطه؛ سرخط … ازنو؛ همه چی از نو.  شایدم یادم بیاد .. راه می افتم فقط باید اول خودمو یه کمی بگیرم بعدش اگه سوراخ سنبه ای پیداشد ….

–        خب حالا بگو ببینم کی هستی و چه می خوای بگی؟

دل بی صاحبم  بدجوری می زنه. نکنه یه وقتی بخواد ببینه من توانتخابات به کی رأی می دم یا قیصر درباره خاتمی چه فکر می کنه؟ نکنه از جنبش منبش حرف بزنه.  می خوابونم توگوشش اگر…. می نویسد :

–        درموردزندگی من خیلی چیز خاصی وجود ندارد.

شکر …….نفس عمیق: «از آشنایی باشما که در زندگی اتان هیچ چیز خاصی وجود ندارد خوشبختم!»

می نویسد:  «منم از آشنایی با شما که زندگی عجیب و غریبی دارید خوشبختم.»

از این که هر دو به خوشبختی کامل رسیده ام کیف می کنم و دستم میم معاشرت را می کشه جلو:

–        حالا چرا می خواستی بامن معاشرت کنی؟

–        می خواستم چند وبلاگ را به شما معرفی کنم.

آخیش اینم همون سوراخ سنبه ای که می خواستم.  می نویسم: وبلاگ سکسی که نیست.

کمی سکوت و بعد:

– من قصد اغفال شما را ندارم .

 دستم می نویسه: «نگو تورا خدا!»

می نویسد: «شما خیلی بامزه اید.»

مگه چند دفعه منو چشیدی ؟

باجون کند ن جلو ی دستم رو می گیرم که اینو نفرسته.

حالا افتاده رو دور و داره از شوپنهاور حرف می زنه. لینک سه تا وبلاگ فلسفی می آد رو مسنجر.

بهش می گم من همین دیروز با شوپنهاور نهار خوردم دیگه حال و حوصله وبلاگ فلسفی ندارم. یکی از جملات قصار شوپنهاورو می نویسه..

یه جمله هم ازخودش: «شما درحین این که بامزه اید روح شلوغی  دارید.  باید روحتان را تکه تکه کنید تا معنای درد و رنج را بفهمید ؟»

دستم می نویسه: «روح این  خیلی وقته جر خورده ..»

پشتک وارو می زنم پشت کامپیوتر و فکر می کنم که اگه آقای شاعر یا نویسنده بود و می خواست تله بزاره این جا چه می کرد؟ یکی  ازاین آقایون که تو این کارا خیلی زبله  می آد که ارشادم کنه. گوش نمی دم.

دستم می نویسه:

«یعنی این حرفارو نمی شد تو فیس بوک زد؟»

می گوید: « این جا خلوت تراست.»

دستم  داره مست می شه: «جای خلوت را آدما برای یه چیز دیگه می خوان.»

نخیر باید جلوی دستمو بگیرم .. تا می آم از رو کیبورد جمعشون کنم، ازعصبانیت سرخ می شن و می لرزن حالاس که  یکی ش بلند بشه و بکوبه توصورتم …شترق  چپ و راست راست و چپ باید عصبانی بشم یا نه ؟ یادم می افته که همیشه همین جوری بودم. همیشه گفتم باید عصبانی بشم یا نه؟ صورتمو می مالونم و به خودم می گم …بابا خودیه سخت نگیر….می زارم بزنه این قده بزنه که خسته بشه و داد بزنه کنارگوشم :

«بلاخره می خوای یا نه؟»

یه شکلک هم برام می فرسته.

می خوام خیلی هم می خوام. حرف نمی زنم. ازدست خودم عصبانیم.

دستام با خیال آسوده می ره رو کیبورد.

شوپنهاور نوشته: «من اصولا ازاجتماع بیزارم…شماهم اگرمی خوای خوب بنویسی باید درتاریکی مطلق بنویسی.»

نخیر ازاین یکی چیزی درنمی آد .

همین جوری که می زارم شوپنهاور حرفاشو بنویسه  صفحه یاهو مسنجر  رو می برم رو مانیتور اول و رو مانیتور دوم می رم رو فیس بوک و پیغام ها. چراغ  چت را هم روشن نگه می دارم که هرکس دلش خواست بیاد..آغوش باز …فکرمی کنم اولین لبی که غنچه بشه بیاد جلو گازش می گیرم. نگاه می کنم …هیچ لب ولوچه ای  رو صفحه نیست. دیالکتیک رفته …آها  حالا یکی می آد بالا .

–        من از بیرجند همیشه مبهوت باشما حرف می زنم .

عجبا!من که مشنگ نمی خوام من کسی می خوام که بشنگه.

 ولش نمی کنم شاید یه چیزی از توش در بیاد. می نویسم:« نوایی نوایی نوایی..»

می گه:« می خوای براتون بخوونم؟» . می گم:« صدات خوبه؟». می گه:« عالی همیشه می خوونم.» . می گم:« بخوون ..» .

تا اون بخوونه. می رم تو نخ مشنگی و می شنگی.

آدم هایی که می شنگن می تونن مشنگ باشند ولی مشنگا نمی شگن …شگن؟

اینو می فرستم برای شوپنهاور. می نویسه:

«چی فرمودین؟»

یه نفر از شیراز می آد بالا. ازوقتی  شعر به نام نامی شیراز را  نوشتم جوونای شیراز بفهمی نفهمی دنبالم افتادن .

می نویسد:« بانوی من یه بارونی می آد که نگو!»

کیف می کنم .

می گم :«می خوای یه کاری برای بانوی خودت بکنی؟»

می گه:« جون بخواه.»

می گم: «اون که جون می گیره،عزرائیله. فقط برو وایسا تو بارون تا موهات خیس بشه جوری که من حس کنم موهام داره خیس می شه.»

می گه:« به روی نازنیت قسم این قده مستم که نمی توونم از سر جا بلند شم.»

یکی دیگه می آد بالا بازم از شیراز.

می گم:« انگاری اون جا بارون می آد.»

می گه:« ازکجا فهمیدی ؟ یه شکلک هم می فرسته.»

می گم:« صداشو شنیدم .»

می ره تو خرابات: «توهر یک  میلیارد نفر یکی هم مثل تو پیدانمی شه.»

–        عزیزک این به خاطر وجود توئه نه من .

می گه: « صفا»

می گم: « وفا»

می گه:« نباشه جفا»

می گم :« بوی بارون با تو اومد

می نویسه:« نوکرتم …بیخود نیست که نوزده ساله عکستو نگه داشتم .»

چی؟ با منه؟ باخود من ؟ نکنه خیال می کنه این جا صفحه خانم گوگوشه!

می نویسم : «من منیرو هستم ها !»

می گه: «می دونم دورت بگردم آنقده مست نیستم که ..»

برق سه فاز ! خودشه. خود خودشه ….

می نویسم:« کاش می توونستم الان برم زیر بارون وایسم  تا موهام خیس خیس بشه.»

می گه: «فرض …فرضو  ازمن و تو نگرفتن.  منیروی وحشی من! .. ما می توونیم دنیا روهرجوری که بخوای فرض کنیم . من الان می رم زیر بارون این قده وایسم که موهای تو خیس بشه.»

ای جان …ای جان …دارم قد می کشم. قیصر بیاد می توونم چنون بزنم تو پوزش که ده بار دور خودش بچرخه اما ترمز …منیرو خانم گل ترمز ..آروم برو. کاری نکن مث قیصر بشه. قیصرکه این قده بادش کردی که دیگه جایی برای خودت نموند .. نفس عمیقی می کشم. خودمو جمع و جور می کنم و نمی دونم چرا صدامو صاف می کنم …

می گم:« برو ولی سرما نخوری …اینجا  دارو گرونه منم بیمه درمانی ندارم.»

می گه:« من خرابتم» و غیبش می زنه.. چی شد؟ این کلمات کجا گم شده بودند ؟ ازکجا می دونس که من وحشی ام .. نگاه می کنم به کامپیوتر کم مونده بغلش کنم … چرا فرستادمش زیر بارون ؟ چرا نگذاشتی حرفشو بزنه؟ صداش می زنم ولی می دونم که شرشر بارون نمی زاره صدام بهش برسه… باید صبرکنم …

فوری اسم نوایی و شیرازی رو علامت می زنم… دوست نزدیک.. بلند می شم در رو از داخل می بندم  که اگه قیصر اومد بتونم کامپیوترو خاموش کنم و خودمو به خواب بزنم .

مست قلندر هنوز داره می نویسه و کلماتش تلو تلو می خورند..

می گم:« برو وقتی که سرحالی بیا.»

 می گه:« سر حال سرحالم فقط حال ندارم.»

 شوپنهاور هنوز داره فک می زنه.

می گه:« تو باید تو تاریکی مطلق بنویسی تا نوشته هات ارزشمند بشن.»

دستم می نویسه: «آخه نفله من همین حالا از تو قبرستون دارم برات می نویسم  نمی شه مثل همه آدما از یه چیزی حرف بزنی که دیگرون بفهمند؟»  نمی فرستم. فقط می خوونم .

–        تو باید ازشهرتت و اعتبارت دست بکشی . روحت را باید تکه تکه کنی …

دیگه نمی توونم جلوی دستمو بگیرم می ره  رو کیبورد :

«برای این کار باید لنگ و پاچه  هوا کنم …»

شوپنهاور ساکت می شه. دستم می نویسه :

«سکوت سرشار از ناگفته هاست. یادش می آرم که فیلسوفای ما از ادبیات چیزی نمی فهمن. فوقش بتونن بسطش بدن یا منقبضش کنند.» چیزی نمی فرستیم .من و دستهام گاهی باهم توافق کامل داریم . مثل حالا. می زاریم شوپنهاورهمین جورکه بلیک بلیک مژه می زنه، بنویسه .

صدای در می آد. قیصره! چه عجب صدام نمی زنه. فوری ضبط صوت را قایم می کنم و می نویسم شما بنویسین…من سیگاری دودمی کنم و برمی گردم .می پرم پائین  قیصر می گه:« دوستت دنبال یه ضبط صوت می گشت.» می گم:« چی؟» می گه:« یه ضبط صوت کوچک که تو کیفش بوده.» می گم:« حتما تو تاکسی جا  گذاشته.» می گه:« منم گفتم.» قیصرتو فکره اخماش می گه، این پا و اون پا می کنه ..

–        آبجی

–        بگو وووو

قیصر پشت گردنش را می خارونه:

–        آبجی دست ما رو بگیر  یه کلاس برای ما جورکن.

می خوام بگم من دست نمی گیرم مچ می گیرم اما زبونم یه جور دیگه می چرخه:

–        چشم بزار برم سرچ کنم .

می پرم بالا.

می نشینم  پشت کامپیوتر. معاشرت تر زده به یاهو مسنجر. می خوونم :

–         آدما تو یکی ا ز تقیسم بندی های من یا بامزه اند یا بی مزه  …

فیلسوف بی مزه را ول می کنم.  رفیق بیرجندی بسکه نوایی نوایی خوانده صداش گرفته و جمله های  مست و خراباتی رو صفحه تلوتلو می خورند و صدای  عطسه اون یکی که تو بارون وایساده تو اتاق پیچیده …داد می زنم بیا بیا تواتاق سرما می خوری …با صدای گرفته می خوونه:

–         سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست .

واقعا عاشقه. ازش پیداست و من نمی خوام ازدستش بدم …دوباره داد می زنم :

–        می چایی ها بیا داخل…

قیصر از پائین داد می زنه با کی حرف می زنی؟ عاشق زیر بارونم  صدای قیصر رو می شنوه …گوششو تیز می کنه با لکنت زبون می گه:« کیه ؟ قیصر اومد؟» می گم:« آره  …» تو یه ثانیه می پره تواتاق درم رو خودش می بنده… می گم:« 9شب به بعد فردا چت می کنیم …شب ما و روز شما  …». می گم:« چه بد که ما سر و ته ایم  تو روزی و من شب. من شبم و توروز.» داره می لرزه. می گه:« تو رو خدا برو مگه نمی شنوی داره صدات می زنه.»

 و قیصر دوباره و داد می زنه:« ….آبجییییییییییییییییییی.»


Comments are closed.