نعره مستانه -قسمت دوم

نمی دونم چه موقع من ومارلی از پشت باربلندشدیم ،چه جوری بلند شدیم ؟. یادمه مارلی هی دامنش را تاب می داد ومی گفت به یه ورش منم که شلوار پام بود می خواستم حالیش کنم که باید بگه به این ور وبه اون ورش.. بعدش  صدای  آدم ها بود که   همه باهم می خووندن به این ور وبه اون ورش..  و دوتا دست که آومدومارلی رو که می خواست بره رو پیشخون بار  به زور پایئن آورد  وحرکت… یه مشت سروگردن با ما می چرخیدن . منم به دو زبون می خووندم…من مست و تو دیوانه …مارا که برد خانه  ….مارلی  هم  زورمی زد یه ضیط صوت کوچک ا زتو کیفش دربیاره ودائم می گفت این می توونه تاصبح صداتو ضبط کنه تا صبح.یادمه  کیف مارلی که افتاد  ضبط صوت هم باهاش آومد بیرون .من کیف رو ورداشتم مارلی ضیط صوت رو. بعدش کیف خودم وکیف مارلی رو دادم به بارمن که نمی دونس چه جوری مارو دک کنه  .به نظرم بارمنه ترسیده بود. شاید ازصدای آدم هایی که هنوز داشتن می خووندن به این وروبه اون ورش. گفتم ببین آقای عزیز نعره مستانه ترس نداره … ما خودمون اسم رسم داریم.. کلی می ترسیم وحواسمون هست این که می بینی  روانپزشکه منم  به نظرم…یادم  نیومد چکاره ام. ازتک وتا نیفتادم  گفتم به هرحال هرچی باشم ترس نداره. این پول این کارت اعتباری   …هر چی می خوای… تاکسی … بعدش جلو بار تو خیابون بودیم  و مارلی  دست هاشو به هم می زد و می گفت دو تا دوتا تاکسی ومن هنوز داشتم می خواندم مارا که برد خانه. بارمن هم دائم  می گفت اوکی اوکی تاکسی ..

تاکسی ها که اومدن مارلی ویرش گرفته بود که تو خیابون وایسه. می گفت به یه ورش. گفتم  ای داد وبیداد حالا بیا جمعش کن…این بود  که پریدم تو تاکسی اولی . بارمن کیف رو داد به راننده .گفتم  چرا فس فس می کنی برو دیگه.تاکسی راه افتاد . نگاه کردم بارمن داشت به زور مارلی رو سوار تاکسی می کرد.

2

به مارلی می گم :بدون ما ایرونی ها دنیا به مفت نمی ارزید. فوقش جایی می شد مثل بهشت.  نه خراباتی بود ونه مغانی ونه می و میکده  ای. بروبر نگام می کنه. حالاس که به زنه به نژاد پرستی و از این ماس ماسک ها…توپم پره و جا نمی زنم  …می گم به جای این که دنبال ستاره ها ی آسمون بگردین وهی کهکشون بشمارین، برین ببینن چند میلیون نفر از زمان زکریا   تا حالا نعره مستانه زدند ؟ مارلی دوسه باز مثل عروسکای  باربی پلک می زنه.می گه  :فرید زکریا؟(مقصودش مفسرسی ان انه ) می گم نه خنگه  زکریای رازی …اگه نبود نه تو این جا بودی نه من . نه فرید زکریا…  می گه  اهان .می گم کی می خواین یه کم بیشتر از نوک دماغتون ببینن؟ یعنی این همه شراب ، این همه ودکا ویسکی؛ تکیلاو میکلا ؛این همه سال ریختین تو خندق بلا آون وقت یه ثانیه فکر نکردین باعث بانی این همه خوشی کی بوده ؟می گم خوشی و یادم به  ناخوشی ها می افته ، به روم نمی آرم و می بارونم رو سر مارلی که می خوام گیسو شو بگیرم وبزنمش  …می گم هرکسی تو دنیا وقتی یه جرعه می ره بالا  اول باید به سلامتی ما بزنه …مارلی  یه جرعه می زنه و می گه سالوت می گم ای ول این شد، حالا دختر خوبی شدی. می گه مگه نبودم ؟ می گم مارلی من حالا نمی خوام بزنم جاده خاکی یه دقه ازکله من برو بیرون بعدش به  همه  چی می رسیم  . اون وقت رو می کنم به شما می گم کجا بودم؟ اها  …

وقتی وارد خونه شدم  دیدم قیصر قیصر سابق نیست. گفتم یعنی این قده پاتیلم که قیصر رو این جوری  می بینم؟ رنگش، قدش، تازه بویی که می دادهم بوی بینه حموم نبود …  گفتم قیصر تو که این رنگی نبودی  لامپ تو خودت روشن کردی؟ بعدش این قد  وبالا چیه به هم زدی؟ یعنی فقط تو مستی ما قد می کشی ؟.یعدش گفتم نگی اینو بیارو اونو بده ها یه راست می خوام برم بخوابم ..بعد ازاین که این همه شیر شدم واین حرفارو به قیصرزدم ازخودم خوشم آومد .همین موقع بود که دیدم  قیصرتو کیفم می گرده : گفتم بازم می خوای پولامو ورداری؟  یعنی پول تمام زن های چمشیدیه رو ورداشتی بست نیست؟ یعنی پول کنیزو را ورداشتی بست نیست ؟کوفتت بشه قیصر  یعنی تو کیفم می گردی که بازم پولا مو…  دق بیاری دق بیاری قیصر .قیصر مثل سابق نبود. جیک نمی زد .فقط آروم مثل پرکاه بلند م کرد. گذاشتم رو یه تختی که تخت خودم نبود. گفتم  پناه برخدا این تخت دونفره رو تازه خریدی؟ بعدش دیدم وایساده کنار تخت گفتم حالا که این قده مهربونی چرا معطل می کنی؟  گفتم یانگفتم نفهمیدم . زبونم سنگین شده بود  وداشتم تویه جای دنیا فرو می رفتم.

خمار دوشین به یه ورش ، چشم که باز کردم دیدم قیصر که نه  اندی روبروم ایستاده. گفتم خدا نکنه تجاوزی مجاوزی ..دست زدم به پاهام …خبری نبود. نه جای نیشگونی که درد بگیره نه جای دندونی که دندون دندونم کرده باشه. گفتم تو که عراق نیستی امریکایی ها  بهت تجاوز کنند تو یه زنی و اینا خیلی وقت از زنا سیرمونی گرفتن .همون جا می خواستم بگم امریکا امریکا مرگ به نیرنگ تو   امابعد یادم آومد که سی سال گذشته و آدم اگه آدم باشه باید تغییر کنه رفتم رو شعارهای اصلاحات هی گشتم  چیزی پیدانکردم  هی گشتم هی گشتم تا رسیدم به آخر اصلاحات  به تسامح و تسائل — بعدکیف مارلی رو دیدم تو دست اندی . گفتم وای خدا به داد مارلی برسه . اصلا بگو مست نه  قیصرهیچ  زنی رو وقتی من نباشم  تو خونه راه می ده ؟ اصلا یه بالش بهش داده بخوابه ؟ اصلا ننداخته باشدش  تو کوچه .تو کله م داشتم دورورمی داشتم و مصبیت دربدری های مارلی رو می خووندم که اندی گفت من اندی دوست پسر مارلی هستم  و   مارلی زنگ زده… بعدش لبخند زنان گفت منیرو  -– تا قهوه حا ضر بشه می خوای دوش بگیری؟

 بریدم!یعنی من تو امریکا بودم؟یعنی این جوری می شه ازخواب بلند بشی ؟ گفتم یه وقت نکنه فضه بازی دربیاری بگی قیصرچه میگه ها .بگو کون لقش و بلند شو برو .رفتم .اندی  با لبخندش وایساده بود همان طورکه قیصر با اخمش وایمیسه.. تو حموم دیدم ای داد بیداد مگه شاه می خواسته بیاد  یا استانداری ، چیزی ..این چه فرشیه کف حموم این گلدونا این گلا این عکس هایی که رو درودیواره  و روزنامه .خمیردندونا مسواکای نو ودست نخورده  کرم ها ..یه دفعه یادم اومد که شش سال پیش که  تازه اومده بودیم  ماهم کلی چیز میز خریدیم تا حموم درست کنیم اما گفتیم فردا..چون…  باخودم گفتم تا برسم خونه حمومو وممو دک و درست می کنم و بعد رفتم زیردوش  وگفتم بدم نیست یراش یه آوازی  بخوونم قیصرکه نیست  اما هر چه زور زدم شعری یادم نیومد به جز انا دیک من الهندی داستان یه خروسی که تو کتاب  کلاس سوم ابتدایی  خوانده بودم .هرچه گل وبهاروپرنده ومرنده بود ازتو کله م رفته بودن وفقط خروسه مونده بود. گفتم نکنه مغزم عیب و ایرادی پیدا کرده یه بار دیگه زورزدم. بازم رفتم کلاس سوم ابتدایی  …کس نخارد پشت من جز ناخن انگلشت …باز تقلا کردم رفتم کلاس دوم ابتدایی …وقتی جیک جیک مستونت بود…  بعدش  رفتم کلاس اول بعدش پنج سالگی گفتم  این جوری که بری باید از تو رحم ننه ت براش آواز بخوونی… بعدش ترسیدم  باز اومدم کلاس سوم گفتم  هرچه باشه آبرومندانه تراز اون جاس … تازه  ای بابا این که نمی فهمه  توچی می گی هر چی یادت آومد بخوون. خوندم انا دیک و من الهندی جمیع وقد … این جاش که رسیدم موندم .بقیه ش یادم رفته بود. گفتم باز یه دوری بزن تو کلاس سوم ابتدایی ببینم چیزی گیرت می اد هیچی نبود…فقط قوقولو قوی نمیه تموم خروسه بود . گفتم مرده شور خروس ومروس هرچه هست ونیست رو ببرن سوت بزن سوت.  اما سوتی که ازدهنم درآومد سوت آژیر خطربود. فوری در دهنمو محکم گرفتم که بلوا به پا نشه. همین موقع دست اندی رو دیدم که یه  حوله  ترونمیز رو گذاشت رو جاحوله ای … آژیر قرمز شد کلمه …چرا خودت  نمی آی داخل عزیزک …نخیر اختیار زبونم دست خودم نبود. لبامو میون دندونام گرفتم و گاز زدم  حوله رو پیچیدم دور خودم وگفتم  بدم نیست باهمین حوله برم سر میز صبحونه و خیال کنم تو امریکام… اومدم که  با حوله   بیام بیرون اما خیلی زود واگشتم گفتم یه وقتی قیصر نفهمه بیاد اندی رو لت و پار…  …

بوی قهوه بوی نان برشته… روی میز همه چی آماده.نکنه هنوزمستم؟ یعنی مردمان این جوری صبحونه می خورن ؟ نشستم روبروی اندی قهوه، اول من- نان برشته، اول من – آب پرتقال اول من – گفتم کاشکی می شد یه بیست و چهارساعتی همین جا می موندم تاببینم این امریکایی ها نهارو شمامشون رو چه جوری می خورند ..همین موقع . اندی گفت که خیلی زود فهمیده چه اتفاقی افتاده چون مارلی که توبار بوده به او پیغام داده .  آروم حرف می زد. بعدش گفت چه لبخند قشنگی. نگاه کردم پشت سرم  ببینم با کیه هیچکی نبود .مهلت ندادم چپ وراست خندیدم تا عشق کنه واو دائم می گفت  اوکی هستی؟ چیزی لازم نداری و آخرش:برسونمت ؟..تو دلم گفتم دلم می خواد عزیزک  ولی تاکسی .اون وقت کیف مارلی را برداشتم  گفتم به یه ورش و اندی را ماچ کردم و زدم بیرون

تو بزرگراه دوسه بار می خواستم نعره مستانه بزنم اما به جاش سوت آژیرخطر از دهنم آومد بیرون. برای همین در دهنموگل گرفتم .خیلی زود فهمیدم می شه دردهنو گل گرفت اما در کله رو نه. دلواپس مارلی بودم .نکنه قیصر جوش آورده باشه و جلو مارلی سرشو زده باشه به دیوار؟-قیصر هروقت جوشی می شه سرشومی زنه به دیوار- نکنه قیصرکه راست تو چشم هیچ زنی نگاه نمی کنه  جروواجرش کرده باشه و گفته باشه ناموس من کو ؟

 کم کم داشت برای بی کسی  وتنهایی قیصرگریه م می گرفت که رسیدم .

مارلی انگارتازه ازخواب بلند شده باشه خمیازه می کشید وقیصر برخلاف همیشه لنگه ابروشو بالا نبرد و یه چشمی نگام نکرد( اما خودمونیم انگار ملک مطیعی این کارو می کرد نه بهروز وثوقی )  مارلی رو بوسیدم گفت: چه بوی خوبی می دی ؟ گفتم ای وای تو دوش نگرفتی و پریدم تو حموم که سروسامونی بدم.  بعد گشتم  دنبال یه حوله  تروتمیز. بی فایده بود یه ملافه درست ودرمون پیداکردم گفتم مارلی طبق سنت ما ایرونی ها هرکس اولین بار این جا حموم می کنه باید باملافه خودشو خشک کنه وباخودم گفتم ای جون مگه این سنت ها چه جوری ساخته می شن بده دمش …مارلی که رفت حموم قیصر گفت بهش بگو خودشو این جا ولو نکنه ها همون توحموم خودشو بپوشونه. گفتم ای نازت برم که ازمردی هیچ کم نداری. گفتم قیصر این مهمونه تازه تو همیشه مهمون نواز بودی ( کی می آد خرسواری ؟؟؟) زشته تا می آد بیرون باید یه صبحونه دست و پا کنیم. قیصر بدون این که ابروشو لنگه به لنکه کنه بلند شد وگفت گفت تو آون جاصبحونه خوردی ؟گفتم مفصل …گفت نوکرتم  محض خاطرتو …

 گفتم یه شب دوری چه تاثیری گذاشته ها  . باخودم گفتم از این ببعد هرشب با مارلی  می رم نعره مستانه می زنم و تا بتونم دیرمی آم خونه گفتم این زنای ایرونی دم کون شوهراشون این قده می چسپن که تبدیل به گه می شن.  آخه کی می تونست بعد از بیست سال زندگی قیصر رو جوری زیرو رو کنه که آشپزخونه رو تمیزکنه و صبحونه درست کنه ؟

 سر صبحونه ازمارلی پرسیدم  خوب خوابیدی ؟

گفت آره ولی نمی دونم چرا این قد رخواب سکسی می دیدم .

گفتم ای داد وبیداد حالاس که شروع کنه تعریف کردن …

خواب های سکسی قروقاطی می دیدم

 خدا رو شکرکردم که قیصر زبون بلد نیست وگرنه باتی پا مارلی رو می انداخت بیرون .

گفتم حالابعدن تعریف کن مارلی  ببین این پنیر ایرونی ها ببین چه مزه ای می ده

مونده بودم تو کله پاچه که مارلی

گفت تنم کمی درد می کنه ، من عادت دارم رو تخت دونفره  بخوابم

صبحونه که تموم شد… مارلی گفت می خوام برم. گفتم تاکسی ؟قیصرگفت نه آبجی من که نمی زارم کسی رو که باتو دوسته تاکسی ببره–قیصر به همه می گه آبجی مگه خلافش ثابت بشه–فکرکردم ای بابا  پول بنیزین به یه ورش ما که شش ساله این جائیم  واین هرروز توخونه حموم رو بخارمی ده به هوای حموم عمومی قمه شو تیز می کنه به بهانه خیالنت، میانت …    بزار بره ،بزار یه گشتی بزنه توشهر دلش که ترکید گفتم قربون معرفتت قیصر چه جور من این همه سال تورو نشناختم نزدیک بود برم ماچش کنم که قیصراخم کرد :

فقط بگو کمی خودشو جمع و جور کنه .اگه می خواد من برسونمش  درست رو صندلی بشنیه اگه می خواد من ببرمش …

یه ثانیه بعد قیصر رفت تو لب گفت راسی راسی  دوکلوم زبون بلد نیستیم . نگفتم که شش ساله زورمی زنم بری کلاس نمی ری و یادش نیوردم که هروقت می گفتم زبان، زبونشو نشون می داد ومی گفت از این گنده تر دیدی ؟

قیصر ومارلی که رفتند  کیفم را ورداشتم و رفتم تو اتاق خودم گفتم این مدت قیصر تو کیفم نگشته باشه.( کار قیصرگشتنه تو کیف و تو کامپیوتر و تو چمدون… دائم تو چیزای من گشت می زنه)… همین موقع بود که ضبط سوت مارلی رو دیدم که خش خش صدا می داد .گفتم ای جان و نشستم رو صندلی جلو کامپیوتر گفتم ببینم که چی ضبط شده که اگه خواستم ماجرای مارلی رو بنویسم بتونم واقعی بنویسم وهی این شاخ و آون شاخ نپرم

.نمی دونم این قسمت رو چه جوری تعریف کنم ؟گاهی آدم قفل می کنه …گاهی می گم فقط  صداها و حرف ها را بنویسم برم جلو گاهی می گم نه  پس خودم چه می شم؟ حالا  کون لقش ما می نویسم خوب شد شد نشد به تخمم .

اول صدای مارلی:  بخوون بخوون همونی که می خووندی و بعد صدای خودم …مارو که برد خانه …

سروصدا  …همهمه  شلوغ پلوغ

بعد صدای بارمن : این کیفش اینم کارتش  به همین آدرس برو

آواز مستانه و آروم مارلی بعد خروپف مارلی

صدای بزرگراه

یعدش صدای راننده که درو واز می کنه وصدای مارلی :

اندی ، اندی ؟

حالا قیصر:

اندی مندی رو ولش کن

یه چیزی می افته

باز صدای مارلی

اندی  اندی

خودم اندیت میشم  مندیت می شم

همه اینارو من می نویسم که تماشاچیون  محترم فیلم قیصر خیال نکنند که من قیصررو ازتو فیلم ورداشتم آوردم امریکا بدبختش کردم. مقصودم کسونیه که همیشه دنبال قاتل می گردند و خوششون می آد که قاتل زن باشه یا قاتلا رو همیشه زن می بینن …

صدای قیصر:این که  کیف اونه

صدای مارلی

کیفم  کیفم

بیا بیا من باکیفت چکاردارم

قیصر دورت بگرده  یه چتول باهم بزنیم

وصداها قروقاطی می شه :

از آسمون افتادی رو فرق سر من

یه چتول دیگه بزن حال بیای

ای درد بلات بخوره تو  ملاجم

 مارلی : خوابم (نامفهوم)

بیا ببرم بخوابونمت جوری که هیچ وقت نخوابیده باشی…

یه تخته دونفره تو این خونه نیست مصبتو شکر من که نمی دونستم تو می آی  گلم

رو زمین می خوابیم زمین خدا

الان یه رختخواب برات می ندازم که شاه روش نخوابیده باشه

صدای مارلی : به یه ورش

صدای قیصر : قربون دوربرش

تو اولین و آخرین …ای ماده سگ وحشی  ای ملکوت

ملکوت ..

صدای قیصر بود که هی پسه می زد ومی گفت ملکوت  ..ملکوت

وقتی رسید به حق حق ویاهو دیگه طاقتم طاق شد. ضیط رو خاموش کردم گفتم قمه رو وردارم پشت در قایم بشم بزنم تو دل و جیگر ش بعدش گفتم نه اول فیس بوک  .

حالا بلند بلند باخودم حرف می زدم .می گفتم اقا قیصر تو که  می گفتی ازوقتی آبجیم اون جور شد دیگه زن بی زن

می گفتم  تو، تو زبلی گهی نیستی …چنون نشونت بدم زبل خان یعنی کی و چی که گنجشکون آسمون  برات گریه کننن …

می خواستم به سبک ملک مطیعی تکیه بدم به دیوار و دستمو درازکنم و داد بزنم کس کشششششششششششششششششش

نکردم .گفتم  نه ،  پلیس این جا که آدم نیست فوری می آد وتا من بخوام کس کشو تعریف کنم وبگم ملک مطیعی کی بود ه هزارسال طول می کشه …

اما ملکوت تو سرم زنگ می زد گفتم براش چنان ملکوتی درست کنم  چنان نعره مستانه ای بکشم که تا ابد تو گنبد دوار بمونه .عصبانی بودم؟ اصلا. فقط تکلیفم باخودم  روشن شده بود . انگار ازوزارت ارشاد مجوز گرفته بودم..نشستم پای کامپیوتر که تو فیس بوکم بنویسم من و قیصر دیگه هیچ ربطی به هم نداریم و هرکی هر چی سرش آومد باخودش که چشمم افتاد به پیغام ها . ای دل غافل بازاین پسره برام شعر نوشته بود دوباره گفته بود بیا معاشرت کنیم گفتم چرا نه؟ گفتم طی طریق می کنم دنیای مجازی وحجازی رو به هم می دوزم …

سه خط اول شعرش را کپی کردم و فرستادم براش. پشت کامپیوترمنتظربود  فوری جواب داد: معاشرت کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم چنون نعره مستونه ای تو اینترنت بزنم که میکروسافت واپل ومپل همه باهم برن به ملکوت …به ملکوت اعلی…


Comments are closed.