تولد

دستم  کار دستم داده

فردا روز تولد من است .دور خودم می چرخم میان کاغذ

ها ، کاغذ پاره ها ،

تنها هستم .پسرم سرکاراست و شوهرم ایران  .سگ ها هنوز بامن اند .خودم هم باخودم هستم

  .دیروز اخرین کارگاه داستان نویسی کولی ها تمام شد .هشت  تا کارگاه از 2012 اگوست …یک بند کار ان لاین …خواندن ونوشتن

دستم را لازم دارم …رفتم گشتم که دکتر دست پیداکنم …نشد…خیلی ها می گویند که بی فایده است و خودش خوب می شود وباید ورزش کنی واستراحت

استراحت …نه دست های من عادت به نوشتن دارند …استراحت سرشان نمی شود …نمیفهمند یعنی چه کارنکردن مثل تمام کارگرهایی که درسراسر عمر نمی فهمند استراحت یعنی چه مثل همه حمال ها…

فکرمی کنم از این ببعد باید نوشته ها را جمع وجور کنم…همین جا …..جای دیگری ندارم …هنوز اینده ای برای چاپ نیست …و به این زودی نخواهد بود …

دولت که نباشد ..مردم خیلی از ادم ها بیخ خرت را می گیرند …

برای کسانی که درزندگی وکار قانون قبیله را زیر پا می گذارند هرگز استراحت و اسایشی نخواهد بود

.نمی دانم هنوز که کار خوبی کردم یانه .. سال ها وقت روی ادبیات داستانی فارسی و اموزش آن چه می دانستم به دیگران

کولی ها مرا نجات دادند از دنبال این وان دویدن وبه زور دیگران را وادار به نوشتن کردن …بعدها دشمنم می شدند …یاد می گرفتند ومیرفتند و دشمن میشدند ..حق داشتند یامسیر زندگی اشان را کج می کردم…می رسیدند جایی که توقع نداشتند ان وقت خیال می کردند من به عنوان رقیب یقه اشان را می گیرم هاهاها

نه …من نه می خواستم درزندگی کسی دخالت کنم نه هچی فقط عاشق معلمی بودم …دیرفهمیدم…خیلی دیر

نویسند گی ومعلمی ..

من درتاریخ دو مرداد 1331 به دنیا امدم

ول نگشتم

هرچه درتوانم بوده کردم

اما این صد ا ، صدای ناراضی است که باز مرا به رفتن وامی دارد

صدایی که می گوید : اوه ….کو تا برسی به داستانی که می خواهی

چه داستانی می خواستم ؟

چه داستانی می خواهم بنویسم

چه داستانی نوشته ام؟

تولدت مبارک دختر

به خاطر همه زحمت هایی که کشیدی

گوش ندادی به حرف خرچنگ ها

سنت هایی را که شکسستی

قوانین پوسیده قبیله را که به هم زدی

خواهی زد وخواهی بود

هرگز فضه نبودی

تن ندادی به مراعات اادم های مهم

گفتی

خواهی گفت

تولدت مبارک.


Comments are closed.